بنام خداوند مهربانم

هوا ابری است .
من نشسته ام کنج اتاق و پاهایم را چسبانده ام به شکمم ، فکر می کنم به سقف و دیوار و پنجره .
فکر می کنم به ماه و سال ، شب و روز ، فکر می کنم به هلال باریک خنده و ابر بزرگ گریه .
فکر می کنم به لواشک و ترق ترق آدامس ترکاندن و مشت مشت شکلات خوردن .
فکر می کنم به صبح های زود ، شبهای دیر . خوابهایی که روی هوایند . به پتوی سبزم و میله های یخ کرده تخت ، به پچ پچ های یواشکی . به لحظه هایی که خالی است .
فکر می کنم به کاغذها ، کاهی و سفید و خط دارها . فکر می کنم به مداد و خودکار و ماژیک های رنگی و غلط گیرها .
فکر می کنم به رنگ ها ، بوها ، لحظه ها ، رنگین کمان . فکر می کنم به آینه و تصویر و نور . انعکاس حرفها و فکر ها .
فکر می کنم به آلبالوهای کال باغچه ، بنفشه های رنگارنگ ، زنبق ها ، شمشاد ها ، بوته های کوچک و آسمان آبی و همین حیاط و ایوان .
فکر می کنم به تاب آبی توی حیاط . وقتی تاب می شوم و گاهی سرسره . چرخ و فلکی که می چرخد ...
فکر می کنم به لانه یا کریم ها روی درخت انگور و تخم هایی که تا جوجه شدن فاصله ای ندارند .
فکر می کنم به کلاغ ها و گربه ها و دوستی با آنها . به گنجشک ها و دوست داشتن آنها . کرم ها و ملخ ها و فکر کردن به آنها .
فکر می کنم به ترکاندن بزرگترین بادکنک دنیا و داشتن شکلاتی ترین بستنی .
فکر می کنم به تیک تاک ساعت و بازیگوشی عقربه کوچک روی عکس عمو پورنگ ، فکر می کنم به صبوری برگ های تقویم و قاب عکس کودکی هایم .
فکر می کنم به صدای اذانی که با باد همراه می شود و نسیم بهشت می آورد .
فکر می کنم به قرآن یادگاری ، سجاده سبز ، چادرهای رنگی و شکوفه های سفید و نمازهای اول وقت .
فکر می کنم به توپ های گرد و گلی و شوتهای بلند و یک گل و شیشه ی شکسته پنجره .
فکر می کنم به کارتون فوتبالیستها و ذوق های کودکی ام .
فکر می کنم به هیس های ظهر ، خاموشی شب ، رفت و آمد روز . لمیده روی مبل کارتون نگاه کردن. از فاصله یک متری عمو پورنگ دیدن و زمزمه شعرها و صدای خنده هایی که بلند است .
فکر می کنم به قانون بار و تجزیه آمونیاک و خانواده گازهای نجیب ، سرسره مجانب مایل و طومار تاریخ های ادبیات .
فکر می کنم به کوله پشتی و جامدادی و خط کش شکسته . فکر می کنم به خاله بازی . به مهمانی عروسک ها . به خنده های ریز اسمارتیزی . شکلات خوشحالی های کوچک .
فکر می کنم به دوچرخه ام ، عروسکهایم ، ویروسهای کامپیوترم و دوست هایی که هیچگاه ندیده ام .
فکر می کنم به کوچه و صف نان و ماشین شیر و از لبه جوی ها راه رفتن . فکر می کنم به بینگ بینگ های موبایلم . دینگ دانگ آهنگ هایم . تق تق های باران به پنجره .
هوا شب شده .
من خوابیده ام . جایی میان زمین و هوا ، و دست هایم باز است و خدا در کنار من است .
